بر گردن خر
خرمهره بستند
آنگاه
فریاد برکشیدند :
اسبی است
بر گردنش ستاره ی زرین .
"صالح وحدت"
و آنچه در جام شفق بینی بجز خوناب نیست
زندگی خوشتر بود در پرده وهم خیال
صبح روشن را صفای سایه مهتاب نیست
شب ز آه آتشین بکدم نیاسایم چو شمع
در میان آتش سوزنده جای خواب نیست
مردم چشم فرومانده است در دریای اشک
مور را پای رهایی از دل گرداب نیست
خاطر دانا ز طوفان حوادث فارغ است
کوه گردون سای را اندیشه ز سبلاب نیست
ما به آن گل از وفای خویشتن دل بسته ایم
ورنه این صحرا تهی از لاله سیراب نیست
آنچه نایاب است در عالم وفا و مهر ماست
ورنه در گلزار هستی سرو و گل نایاب نیست
گر ترا با ما تعلق نیست ما را شوق هست
ور ترا بی ما صبوری هست ما را تاب نیست
گفتی اندر خواب بینی بعد ازین روی مرا
ماه من در چشم عاشق آب هست و خواب نیست
جلوه صبح و شکرخند گل و آوای چنگ
دلگشا باشد ولی چون صحبت احباب نیست
جای آسایش چه می جویی رهی در ملک عشق
موج را آسودگی در بحر بی پایاب نیست
باور نمی کنم
که ناگهان به سادگی آب
از ساحل سلام
دل برکنم
تا لحظه لحظه در دل دریای دور
امواج بی کران دقایق را
پارو زنم !
هر روز که می رود به خود می گویم : امروز نبود ، کاش فردا بادا !!!
آجری از دیوار فرو می افتد
جای خالی اش
آشیانه ای می شود
برای کبوتری سپید !
اگر روزی
این همه آجر فرو ریزد
چشم های ما
شانه ها و دست های ما
آشیانه ای است
برای تمام پرندگان ...
برای تمام پرندگان ...
"عبدالصابر کاکایی "
تو را به راستی ،
تو را به رستخیز
مرا خراب کن !
که رستگاری و درستکاری دلم
به دستکاری همین غم شبانه بسته است
که فتح آشکار من
به این شکست های بی بهانه بسته است .
سوي شهر آمد آن زن انگاسي
سير كردن گرفت از چپ و راست
ديد آيينه اي فتاده به خاك
گفت: ((حقا كه گوهري يكتاست!))
به تماشا چو برگرفت و بديد
عكس خودرا، فكند و پوزش خواست
كه:(( ببخشيد خواهرم ! به خدا
من ندانستم اين گهر زشماست !))
ما همان روستا زنيم درست،
ساده بين،ساده فهم بي كم و كاست
كه در آيينه ي جهان بر ما
از همه ناشناس تر،خود ماست .
در آن دياري كه
ويروس بي اعتمادي همه جا را فرا گرفته است ،
آينه ها هم نا محرمند!!!

تو از لاي دو چشمانم ،نگاهم را نمي فهمي
نگاهم شد زبان دل ،زبانم را نمي فهمي
شب و روز از غم هجرت ،كنم فرياد و واويلا
تو ديدي حال و روزم را،فغانم را نمي فهمي
اگر چه كوچك و ريزم و گرچه خرد و ناچيزم
به پايت اشك مي ريزم، تو حالم را نمي فهمي
بهاري،خرم و زيبا ،پر از روياي پيوستن
من اما پرپر از عشقت، خزانم را نمي فهمي
تو آبي،جاري و پاكي،منم يك تشنه در راهت
تو مي بيني عطش دارم،لبانم را نمي فهمي
بسي از خلق پرسيدم ،چه ريزم بر ره ليلي
تو خود ديدي كه مجنونم،سوالم را نمي فهمي
زدم بر خويشتن فالي،شدم از ناله چون نالي
چنين آمد به فال من،كه حالم را نمي فهمي!!
"آقای اعتباری"
اندك نسيمي از سر افسوس
چندان كه برگ برگ درختان باغ را
با سوزناك زمزمه اي آشنا كند
خاموشي شگرف
ابهام پر ابهت دريا را
مغشوش كرده است
ما
چون ماهيان فتاده به دريا
بر آبها رها
با ضربه هاي موج ز هم دور مي شويم
با بازوان باز
امواج آب را
تسخير مي كنيم
مغرور مي شويم
اما
ناگه اگر دوباره به هذيان شود دچار
درياي نيلگون
بر ما چه مي رود
چون ماهيان فتاده به دريا
بر موجها رها ؟
حميد مصدق""
ما نمي توانيم با هم باشيم ،راه ما جداست .
تو گربهً قصابي ، من گربه ً سرگردان كوچه ها .
تو از ظرف لعابي مي خوري،
من از دهان شير .
تو خواب عشق مي بيني ، من خواب استخوان .
اما كار تو هم چندان آسان نيست عزيز.
دشوار است
هر روز خدا دم جنباندن !
"اورهان ولي"
حرفي براي گفتن اگر بود
ديوارها
سكوت نمي كردند
ديوار!
اي قامت بلند!
آيا زبان آجري تو
در بند بند سيمان
محصور مانده است؟
يا روزگار جايزه دار ما
حتي ترا
به عر صه ي تبليغ خوانده است؟!
ديوار !
آيا سكوت
تنها جواب توست
يا عكس اين فرشته ي عريان
برگي ز آيه هاي كتاب توست؟
ديوار!
ديوار!
اي خوش ترين جواب تو
آوار

اي دست نيافتني !
من مرغ هميشه در پروازم كه از بيشه ي عشق پر گشودم و بال زنان، دشت ها ، درياها،كوه ها و باديه ها را زير پا نهادم و به شوق تو نغمه سر دادم .
آگاهم كه هنوز جز مسافتي كوتاه نپيموده ام و تا روز ميعاد شگفت راهي در پيش و فراروي خويش دارم .
اي بزرگ!
در اين نشأه كه خود را به ياد دارم همه بيم بودم و اميد ،اشك بودم و لبخند . گاه واصل بودم و زماني غافل .
خدايا چه مي گويم ؟ نه واصل، كه همه عمر غافل بودم، وصل تو را به فراق فروختم ، عشق را در هوس آموختم و خرمن سعادت را در شعله ي بي خبري سوختم .
هر لحظه ام باغ بود و نشناختم. زير هر گامم گنج بود و بدان نپرداختم .
چه لحظه ها و قت نماز بود و من در حال نماز ، نه .
حضور نازنيني چون تو بود و من در شور نياز ، نه .
اينك شاخساري بي خوشه ام
و رهنمودي بي توشه .
نه بي توشه ، كه خسته ،
رهنمودم، اما پاي بسته .
از اين همه دلي دارم ، اما شكسته .
كه گه گاهي گمان بردم كه خود را ساخته ام ، اما دانستم كه خودسازي را نشناخته ام .
خدايا اين حسرت مي كشدم كه در جاده هاي عمر چه گلزارها بود و غنچه اي نچيدم، چه آسمان ها بود و نپريدم، چه نوش ها بود و نچشيدم و اينك در سراشيب عمر هوس آلوده ام و كسي در من فرياد مي زند :
اي تيره بخت !
و اي تهي دست !
چرا آنگونه كه بايسته بود از بوستان عبادتت گل نچيديم ، چرا همه شب مست غفلت بر بستر راحت خفتم و با تو سخن نگفتم .
اين زمان از همه كس نااميدم و تنها يك اميد دارم :
اميد به رحمت و رأفت تو كه بي شبهه ارحم الراحميني .
گاه در خويش مي نگرم كه خاطرم تاريك است و گاه با خود مي خندم كه اگر من دورم معشوق ، نزديكست .
اگر من تيره ام ، او منيرست و اگر من همه شرمم او عذر پذير!
من ، غافل و او كامل .
من، گنهكار و او غفار.
اگر غفلت ،زهر عصيانم مي چشاند ، رحمت بي انتهايش آتش خشمش را فرو مي نشاند . و بدين بشارتست كه آرام مي گيرم .
اي بخشاينده ي همه ي سيه نامگان!
با همه ي شرمندگي و قصور بندگي ها
از پيشگاهت ، اميد بخشايش دارم .
يك بار به مترسكي گفتم" لابد از ايستادن در اين دشت خلوت خسته شده اي."
گفت" لذت ترساندن عميق و پايدار است من ازآن خسته نمي شوم."
دمي انديشيدم و گفتم " درست است چون كه من هم مزه اين لذت را چشيده ام ."
گفت" فقط كساني كه تن شان از كاه پر شده باشد اين لذت را مي شناسند."
آنگاه من از پيش او رفتم و ندانستم كه منظورش ستايش از من بود يا خوار كردن من.
يك سا ل گذشت و در اين مدت مترسك فيلسوف شد .
هنگامي كه باز از كنار او مي گذشتم ديدم دو كلاغ زير كلاهش لانه مي سازند.
هزاران سال تجربه لازم بود تا مرد دريابد كه به رازهاي ژرف وجود زن دسترسي ندارد .زن ، ريشه هايي گسترده و عميق در خاك دارد ، اما نگاه مرد همواره به آسمان دوخته شده است . مرد به طور احمقانه كوشيده
است روي كره ي ماه فرود بيايد ،اكنون نوبت مريخ است .
انسان نتوانسته است در عشق و صلح وصفا بر روي كره ي زيباي زمين زندگي كند، مرزهاي سياه و جغرافيايي را مي سازد ، به خاطر رنگ پوست ، تبعيض بين نژادها را دامن زده است ، زنان را مورد استثمار قرار داده است ، با وجود همه ي اين ها ، حرص كره ي ماه و مريخ را مي زند. انسان در كار فرو بسته ي خود بر روي زمين در مانده است و چشم به ماه و مريخ دوخته است .
طبيعت اصلا دوست ندارد كه از تو راز زدايي شود زيرا در فضاي مه آلود راز هاست كه عشق مي شكفد و دوستي مي بالد .
نه مرد زن را مي فهمد ونه زن مرد را . البته اين في نفسه بد نيست. زيرا همين موضوع ،رابطه ي آن ها را راز آلود مي سازد و فضاي لازم را براي آزادي شان فراهم مي آورد . بدين سان رازهاي تو نهفته مي ماند. همين رازهاست كه زمينه ي عاشق شدن تو را فراهم مي كند. اگر از وجود زن راز زدايي شود، عشق تحقق نمي يابد ، زن بايد اسرار آميز باقي بماند .
درباره ي رازها نمي توان پرسش كرد ، در ساحت رازها فقط مي توان حيرت كرد. عشق و دوست داشتن ، هميشه در ژرفا مي مانند و هيچ وقت در سطح ظاهر نمي شوند. هر چه به عشق و دوست داشتن نزديك تر شوي ، عميق تر و ابهام انگيزتر مي شود .
ديگر تبار تيره انسان براي زيست
محتاج قصه هاي دروغين خويش نيست
ما ذهن پاك كودك معصوم را
با قصه هاي جن و پري
و قصرهاي نور
آلوده مي كنيم
آيا هنوز هم
دلبسته كالسكه زريني ؟
آيا هنوز هم
در خواب ناز، قصر هاي طلايي را
مي بيني ؟!!!
قمر بني هاشم ، همان كلمه عشق است
كينه كالبدي بي جان است .
چه كسي مي خواهد گور باشد ؟

كاش مي توانستم در گوشه اي از خيابان ،
در حالي كه كلاه در دست داشتم مي ايستادم
و از مردم مي خواستم
كه ساعتها وقت تلف شده خويش را در
داخل كلاهم بريزند .
دشمنم به من گفت:
" دشمن خويش را دوست بدار".
من اطاعت كردم و
بر خود عاشق شدم .
با ديدن يك غروب دل انگيز و يا يك روز غمبار پاييزي ، ناگهان پنجره ي دل مان به دشت ماوراء گشوده مي شود، اما ما بر مي خيزيم و دوباره پنجره را مي بنديم . در يك لحظه نگاه مان به ديگر سو مي افتد ، اما باورمان نمي شود .خداوند بار ها و بارها در كنار ما گام برداشته است ، نگاه در نگاه مان دوخته است ، به ما لبخند زده است ، دست خود را بر شانه هامان گذاشته است در اتاق مان نشسته است ، با ما سخن گفته است ، در حياط خانه مان به جست و خيز پرداخته است و ناگهان خود را به دامان نگاه مان انداخته است ، اما ما او را به جا نياورده ايم و گذ شته ايم .او گاهي در محل كارمان، غمي مي شود و بر چهره اي مي نشيند و يا لبخندي مي شود و بر لباني مي شكفد. گاهي نوجواني مي شود و در چهارراه زندگي مان به سوي اتومبيل مان مي آيد و مي خواهد شيشه ي اتومبيل مان را پاك كند ، بلكه دل مان را ، تا جلوي خود را بهتر ببينيم . اما شيشه اتومبيل را بالا مي كشيم و روي خود را بر مي گردانيم .ما او را نجسته ايم كه بيابيم . هركس يابنده ي چيزي ست كه در جست و جوي آن است بارها وبارها در چشمان خداوند زل زده ايم و او را نديده ايم . او هيچ گاه خود را از ما پنهان نكرده است .
گاهي در سيماي كودكي ژنده پوش با كلاهي پشمينه ظاهر مي شود كه در مسير جاده اي كوهستاني بساط گردوهاي تازه چيده شده اش را پهن كرده است و به انتهاي جاده مي نگرد تا بياييد . او خود گردو ها را چيده است . دستان سبزش گواه آنند. اميدوار است كه تو او راببيني ، اتومبيل خود را نگه داري و تمامي گردو هاي او را كه قيمت يه بسته سيگار را نيز ندارد ، بخري. اما تو بر سرعت اتومبيل خود مي افزايي و او را در گرد و غبار بي توجهي خويش رها مي كني و مي روي . ما مي رويم و او را نمي بينيم و بدين سان مكافات مي شويم .او با صد هزار جلوه بيرون مي آيد تا تو او را با صد هزار ديده تماشا كني.اما تو تمامي ديده هايت را مي بندي.
او هست ، تو نيستي.
گاهي كودكي مي شود و به دار التاديب مي رود تا به همه ي آدم ها اعلام كند كه چقدر بي عاطفه اند . گاهي حلاج مي شود و بر دار مي رود تا نشان دهد ناسپاسي و بي ايماني مردمان را .


